|
بررسی كنسرت محسن نامجو در دانشگاه صنعتي شريف (2):
حسن ختام قسمت اول برنامه «رو سر بنه به بالين» مولوي است.البته وسطش هم چند بيتي از باباطاهر ميخواند و بعد يکهو، ملت دو ترانه معروف از جيم موريسون را ميشنوند که با آواز ايراني اجرا ميشود: People are strange و Break on through to the other side. همه توي شوکند از شنيدن تحرير آواز ايراني روي کلمه Alone . اما نامجو کارش را خيلي خوب بلد است. وقتي آهنگ تمام ميشود صورتش قرمز شده و عرق از بدنش سرازير است. تماشاچيها ولي حاليشان نيست؛ مرتب دست ميزنند و سعي ميکنند نامجو را که از پشت ساز بلند شده دوباره سرجايش برگردانند. اما او خستهتر از اين حرفهاست. با دست تشکر ميکند و ميرود براي 5 دقيقه آنتراکت.
بيرون سالن پر از دود سيگار شده. جماعت روشنفکران سالن که نيكوتين خونشان افتاده، آمدهاند بيرون تا دوپينگ کنند اما خوشقولي نامجو عيششان را منغص ميکند. سر 5 دقيقه به سالن برميگردد و خيليها سيگارشان را نصفه خاموش ميکنند تا به حرفهاي استاد برسند. «اگر پارسال ميخواستم صحبت کنم با اين اطمينان حرف نميزدم اما الان که توجه و لطف شما موزيکبازان جدي و حرفهاي به کارم را ميبينم، با يقين بيشتري صحبت ميکنم»؛ نامجو حرفهايش را اينطور شروع کرد. «من ماتريال کارم که سنت باشد را خيلي خوب ياد گرفتم. بعد از آن چند مرحله را طي کردم تا به اين برسم که علاوه بر تحرير چهارگاه ميشود عوعوي سگ را هم در آواز آورد. براي همه اين کارها هم توضيح تئوريک دارم. متاسفانه تا به حال نقد جدي روي کارهايم نديدهام. دلم ميخواهد به چالش کشيده شوم تا اين مباني تئوريک را توضيح بدهم. گرچه در برابر همه شما موضعم تواضع و خاکساري است، اما در مورد نقد تئوريک اصلا بناي تواضع ندارم.»

نامجو 2 ترم تئاترخواندنش را موهبتي بسيار بزرگ در زندگياش ميداند که ذهنش را دراماتيزه کرده: «من طنز، ديالوگ (به اين معني که ميشود هر مسئلهاي را از منظرهاي مختلف ديد) و مفهوم «اجرايي بودن» کار (پرفورمنس) را در تئاتر ياد گرفتم. اين مورد آخري در قطعه «زلف» خيلي خوب نمود دارد؛ انگار که هر بيت را شما از زبان يک شخصيت ميشنويد.» او سپس به آبشخورهاي فکرياش که به 3 کنسرت پژوهشي در دهه 70 منجر شد اشاره ميکند؛ «خواننده در آواز سنتي کارش انتقال معناست؛ چيزي به شعر اضافه نميکند. گروه 6 ماه تمرين ميکنند، خواننده 2 جلسه هم سر کارشان نميآيد. اما در آخر همه چيز به اسم او تمام ميشود؛ آن هم وقتي که همه خوانندههاي ما بيسوادند. کدامشان يک فيلم از اسکورسيزي ديده؟ بپرسيد ازشان که آخرين کتابي که خواندهاند چه بوده؟» گروهي از جماعت از اين حرف به وجد ميآيند و کف ميزنند اما لااقل نصف سالن با نامجو همراه نيستند. او از ليبل کاست «خط سوم» مثال ميآورد و ميگويد: «خواننده در همين چند خطي که براي ما نوشته، پته بيسوادياش را روي آب ريخته است».
اما نگاه خود نامجو به آواز چيست؟ «براي من حنجره فراتر از ساز يا سبک است. حنجره يک ابزار توليد صداست؛ هر صدايي که در طبيعت وجود دارد.» نامجو از شعر آوازها هم انتقاد ميکند؛ «شعرهاي کلاسيک ما مضمونگرا و توضيحي هستند؛ تبييني نيستند که با تکرار و تاکيد روي حروف و واژهها، حسي را بيان کنند. شعر «نو» و «سپيد» و «زبانشناختي» هم تناسبي با موسيقي ايراني ندارد. کارهاي جدياي که در اين زمينه شده بيشتر بار طنز دارند و آدم را به خنده مياندازند.» نامجو اينجا از «در گلستانه» مثال ميآورد و قسمت «چه کسي پشت درختان است...» را با کر و آواز تنها تقليد ميکند.
کمکم چهرهها توي هم ميرود. اين حرفها به مذاق خيليها خوش نميآيد؛ آن هم در حالي که نامجو مدام از شجريان با لفظ «استاد» ياد ميکند و براي صد سال ديگر هم خوانندهاش ميداند. آخر صحبتهاي او بحث در مورد تلفيق گامها به جاي تلفيق سازهاست؛ «البته در موسيقي تلفيقي اصلا نميتوانيم خودمان را با خارجيها مقايسه کنيم؛ آنها در کيلومتر پنجاهند و ما هنوز متر اول را هم نرفتهايم. اما من دلم خوش است که در اين جاده خاکي که پيش گرفتهام نفر اولم.»
حالا نوبت پرسشهاي حاضرين است؛ جايي که نارضايتيها خودش را نشان ميدهد؛ «چه خلأ مشخصي در موسيقي سنتي احساس کرديد که فکر کرديد صداي سگ پرش ميکند؟»، «آيا در شأن يک هنرمند هست که در مورد ساير هنرمندان اينطور صحبت کند؟»، «چه مشکلي با ناظري داريد که او را استاد نميدانيد؟» و جواب نامجو؛ «با اين حرفهاي غرضورزانه به جايي نميرسيم. معلوم است که من فکر نميکنم در موسيقي ايراني جاي صداي سگ خالي بود.
اگر بپذيرم که من هنرمند نيستم اجازه ميدهيد در شأنم باشد؟» و در مورد ناظري: «من نميخواستم اسم بياورم؛ خودتان آورديد. به هر حال من ايشان را هفته پيش در مجلسي ديدم و اظهار تلمذ و خاکساري هم کردم. اما شماره کساني را که آنجا بودند ميدهم؛ بپرسيد ايشان با چه آمادگي برنامه اجرا کردند. وقتي سه سالم بود آواز ناظري مو به تنم راست ميکرد اما وقتي الان از نزديک ميبينم، معلوم است که آن اسطوره در ذهنم ميشکند».
«بهتر نيست خواننده بخواند به جاي اينکه حرف بزند؟» نامجو به عنوان آخرين سؤال اين يادداشت را ميخواند. «نظر خودم همين است. کاش به جاي من منتقدي اينجا بود و اين حرفها را ميزد». وقت جلسه به پايان رسيده اما هنوز کلي سؤال روي ميز مانده است. «شمارهتان را پاي برگه سؤال بنويسيد، بعدا با شما تماس ميگيرم. در دانشکده حقوق دانشگاه تهران هم همين کار را کرديم و با بعضيهاشان حسابي رفيق شدم.» بعد به گوشهاي ميرود تا سيگاري روشن كند. چند نفري اصرار دارند شماره موبايلش را بگيرند. «به خدا زندگي شخصيام با اين شمارهدادنها کلا به هم ريخته؛ نميتوانم شماره بدهم.» کم کم طرفداران ناظري نــــامجو را دوره ميکنند. مثل اينکه قصه هنوز ادامه دارد.

نقاب بدجور روي صورت همهمان چسبيده. هميشه بايد حواست جمع باشد تا به كسي رو ندهي، خوب حواست را جمع كني كه اگر شوخي ميكني يا اهل بگو بخندي كسي با تو پسرخاله نشود و پايش را از گليمش درازتر نكند. خيليها هستند كه اهل تكهپراني و شوخياند، اما يك سر سوزن تحمل ندارند كه وسط گذاشته شوند. به بقيه بخند اما كسي به تو نخندد. و اتفاقا اين رفتار طرفدار هم دارد. چون طرف، خودش را وسط نميگذارد. كلا لازم است براي خودمان ساحت مقدسي قائل شويم. چهارچشمي مواظب باشيم كه ديگران را بترسانيم تا كسي پررو نشود. مدام بايد كلاس بگذاريم تا جديمان بگيرند و كلي سياست جور واجور تا بقيه حساب دستشان بيايد كه ما آدم مهمي هستيم. البته چيز تهوعآوري به نام شكستهنفسي و فروتني داريم كه همهشان ادا و اطوار و تعارف و تكلف براي به رخ كشيدن بزرگواري خودمان است. اين همه مقدمه براي اين بود كه كمي جنبه بينقابي و بينقابها را داشته باشيم. تجربه چند كنسرتي كه محسن نامجو داشته و واكنش بعضي مخاطبها نشان ميدهد كه ما بعضي وقتها نياز به نقاب داريم. تجربههاي كاشفانه و رفتار يك خوانندهاي كه راحت و بيريا خودش است را نميپسنديم؛ چون دوست داريم با جلال و جبروت مواجه شويم. عشق استادسازي و اهن و تلپيم و اگر كسي هم بخواهد سؤالي را پيش بكشد، بايد با زرنگي و خيلي جدي اداي فردي معترض را دربياورد و از خودش قهرمان بسازد. ادا و اطوارها و لودهبازيهاي بعضي از حاضران در برنامه نامجو در جشنواره اختتاميه تئاتر دانشجويي روي اعصاب است. انگار آنها احتياج به استاد اسمگندهاي داشتند تا جيكشان درنيايد و تا آخر ساكت باشند. و يا در جلسات پرسش و پاسخ گذشته از جنس حرفها، يك آدمي بيشيله و پيله دارد حرفش را ميزند.
سياست هم خرج نميدهد تا هواي كسي را داشته باشد. خيليها هم بيآنكه سودي به صاحب اثر برسد، مفت و مجاني دارند با كارهايش حال ميكنند. اصلا مگر در اين چند ساله ما چند تا خواننده داشتهايم كه قطعههايش فقط به درد موزه نخورند و تكرار مكررات خنجر و چاقو و مرد تنها نباشد، تقليد مقلدان چند دهه پيش نباشد و اصلا يك چيزي باشد كه بتوانيم روي ميز موسيقي دنيا بگذاريم بدون آنكه آنها به ما بگويند خودمان بهترش را داريم؟ نبايد در نقد را تخته كرد ولي خيلي جدي به شوخي و بازيگوشي و جدي نبودن احترام بگذاريم و قدر بينقابها را بدانيم؛ خصوصا كسي كه شبيه ماست.
منبع : همشهري نویسنده: احسان عمادي
http://www.metalhead.ir/News/1386-02-28-1.htm |